تبليغاتX
miss zorro
 

سلااام!!

امروز هم اتفاق هاي زيادي افتاد ولي قصد ندارم بازم بگم چه كارايي كردم...

دوست دارم در مورد چيزي حرف بزنم كه اين روزا بدجوري ذهنم رو مشغول كرده...

لابد شنيدين ميگن توي خواب غفلت فرو رفتيم... اين جمله رو اينقدر شنيديم كه معناي واقعي خودش رو برامون از دست داده... همونطور كه اونقدر اسم خدا رو به حاشيه رونديم كه واقعا معناي واقعيش رو فراموش كرديم... خدامون خلاصه شده روي پيچ جاده وقتي يهو يه ماشين باهامون شاخ به شاخ ميشه و اسمش رو صدا ميزنيم...يا اينكه وقت امتحان موقع نوشتن اسم و فاميل...

خنده داره نه؟؟ اينكه اصل و واقعيت فاكتور گرفته بشه...مثل مرغ و خروس اين طرف و اون طرف بريم و روزي خودمون رو كه بازم همون لطف خداست به سرعت برداريم و بريم دنبال كارمون... روزهاي زيادي بدون اينكه واقعا به اسم خدا فكر كنيم ميگذرونم... واقعا چي شده ما اينجوري شديم؟؟؟ دلايلش چيه؟؟؟

واقعا چه چيزي باعث شده كه اصل فراموش بشه و درگير مزخرفات زندگي بشيم...بعد از يه مدت سرخوشي تا يه تقي به توقي بخوره خودمون رو ببازيم و هي بگيم تف به اين دنيا...تف به اين دنيا...

اين روزا خيلي به برنامه هاي تلويزيون دقت ميكنم... فيلم ها...سريال ها...

خدامون خلاصه شده به ماه رمضون... البته ماه رمضون هم با فيلم هاي بي ربط و بدون هيچ بار معنوي گذرونده ميشه!!! اينايي كه ميگم دليل بر اين نيست كه من يه آدم مذهبي و خوب هستم...بر عكس...من خودم رو آدم خوبي نميدونم...ولي واقعا بيش از اين نميتونم با اين وضعيت كنار بيام...نميدونم خودم رو راضي كنم همينجوري مفت بخورم و مفت بگردم...

نمونه ش همين سريالي كه اخيرا تمام شد و هر روز سي و پنج دقيقه از وقت آدم ها رو ميگرفت... دلنوازان...بين كلماتشون و حرفاشون سعي ميكردم يه آرمان و يه حرف جديد پيدا كنم...يه چيز جديد... خبري نبود... نه از خدا خبري بود نه از يه حرف جديد...فقط افت و خيز هيجان بود و احساسات... داستان پردازي خوبي داشت...ولي خداييش صادقانه بگيد...كوچكترين اثر مثبتي داشت؟؟؟ نداشت... يه جاييش ميگفت رامين پسر خوبيه... درست صحنه ي قبليش نشون داده بود كه پسره مثل مسلسل داره دروغ شليك ميكنه... يه يه صحنه ي ديگه يكي ديگه از بازيگرهاي فيلم ميگه يادت رفته من تو رو از پارتي ها جمع كردم؟؟؟؟ حالا اين پسره ي دروغگو و پارتي برو شد پسر خوب؟؟؟

يا اينكه توي  فيلم ها و سريال ها شخصيت هاي داستان ها يا خيلي فقيرن و از زندگيشون فلاكت ميباره...يا خيلي پولدارن و حتما هم از خارج برگشتن و ميخوان توي مخ بيننده فرو كنن كه همچين آدم هايي بافرهنگ تر و با كلاس تر هستن!! هيچ كس اين وسط حرفي از  حد وسط نميزنه... حرفي از آدم هاي عادي و تحصيل كرده كه صبح و شب با انگيزه هايي خيلي بالاتر از آي كيوي ماها دارن كار ميكنن...

سريال هايي هم كه مي خوان اين موارد رو توضيح بدن اينقدر افراط ميكنن كه از جاذبه هاي داستاني كم ميشه و مخاطب هم ريزش ميكنه!

بدجوري داريم كج ميريم...

پ.ن: رسما خاك بر سرمون.....

پ.ن بعدي: داره بارون ميباره...نعوذ بالله اگه من خدا بودم تا صد سال نميذاشتم يه قطره بارون بريزه روي سر آدم ها...خدا رو شكر كه خدا خداست...

خدا رو شكر ميكنم كه هنوز لذت شنيدن صداي اذان صبح كنار نم نم بارون رو ازم نگرفته...

يعني واقعا عاقبتمون چي ميشه؟؟؟

 

+ ترنمي از باران در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 21:20  توسط miss zorro  | 

 

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!!!

یه هفته ی دیگه هم تموم شد...بدجوری روزا داره سریع میگذره...شاید به این دلیله که زیادی داره بهم خوش میگذره!!! به هر حال همه چیز به خوبی در جریانه... تنها چیزی که این وسط میلنگه عربیه...خدا کریمه...

اون روز صبح به موقع بیدار شدم...نمازم هم سر وقت خوندم...صدای اذان رو توی تاریکی شنیدم...اذان  صبح یه جور امید به روز جدید رو توی وجود آدم تزریق میکنه...داشتم سر یه موضوعی با خدا بحث میکردم(عجب بچه ی پر رویی هستم من!!!) و مثل همیشه کم آوردم و باختم...بدجوری قانعم کرد...من هم ضایع شدم اساسی... دیر رسیدم سر کلاس...کلاس شروع شده بود و البته متلک بارون شدم...با نیش تا بناگوش باز شده جواب همشون رو دادم...بعد دیدم معلم داره چپ چپ نگاهم میکنه...با عرض ارادت خدمت آقای آ رفتم سر کلاس نشستم و معلم شروع کرد به درس دادن...بین حرفاش یه سری تیکه به دین میپروند...یه سری تیکه به سیاست...من هم طبق معمول بی جواب نمیذاشتم... واقعا گاهی فکر میکنم چقدر خدا غریبه رو زمین(به قول شاعر!!!)... برای کنفرانس دادن درس رفتم...حتی یه ثانیه هم وقت برای خوندن درسش نذاشته بودم... صفحات رو ورق زدم در طول ۳ دقیقه و بعد برای کنفرانس رفتم... شروع کردم به توضیح دادن و تحلیل کردن و تیکه پروندن غیر مستقیم و مستقیم به معلم...باید اعتراف کنم بچه ها خیلی بیشتر از حرفای معلم به حرفای من احترام میذاشتن...البته این دلیل بر خوب حرف زدن من نیست...اوضاع معلممون زیادی خرابه!!! آخر سر هم بحث سر جنگ رسید...معلم گفت یه عده جونشون و خونوادشون رو دوست داشتن و دست زن و بچه شون رو گرفتن و رفتن خارج از کشور...یه عده ی دیگه هم دلشون خواست بمونن... از بی منطقیش دچار کف بریدگی شده بودم!!  گفتم مگه اینا خونشون رنگین تر بوده؟؟؟ مگه جونشون عزیز تر بوده؟؟ چرا حالا که زیر ساخت ها تعمیر شده و جنگ تموم شده و همه چیز داره سر و سامون میگیره برگشتن... ازش پرسیدم میدونید چرا؟؟ اون هم منتظر جواب بود...من هم خیلی راحت گفتم چون یه مشت مفت خور بی غیرتن!!! بچه ها هم این بین فقط میخندیدن...آخرش معلم ازم پرسید نظرم در موردش چیه...من هم گفتم یکی که یک جو غرور ملی نداره!!! البته بهش گفتم هنوز خیلی ازش نا امید نیستم!!!!

یکی از نکات جالب این هفته این بود که معلم حساب و هندسه آقای خ کم سن و سال ترین و بلند ترین معلم مدرسه داشت بهمون درس میداد...از چند تا از بچه ها پرسید و هول شدن نتونستن جواب بدن...آخر سر گفت اگه مرغ جای شما سر کلاس نشسته بود بیشتر یاد میگرفت... بعد گفت برید با برق خودتون رو خشک کنید که بذاریمتون سر میدون برای عبرت بقیه...من هم گفتم بهتره خشکمون کنید بذاریدمون جلوی مرغداری!!! وقتی هم زنگ آخر دوباره اومد سر کلاسمون داد زدم بچه ها رئیس مرغداری اومد...حس میکنم همین روزاست که از کلاس بندازم بیرون...

امروز صبح هم سر زنگ دین و زندگی یکی از بچه ها بین دو ردیف روی زمین نشسته بود و قایمکی ادبیات میخوند که زنگ آخر امتحان داشتیم... من هم در کمال نامردی کفشم رو با مقنعه ش تمیز کردم... یعنی پام رو گذاشتم روی سرش و از بالا تا پایین خاکیش کردم و نتونست صداش دربیاد...زیاد دلتون براش نسوزه... عجب!!!! در ضمن...معلم دین و زندگی آقای ح بهم گفت حتما جلسه دیگه با بابات بیا!!!  اینقدر اذیتش کردم!!!

فعلا!!

 

+ ترنمي از باران در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 20:6  توسط miss zorro  | 

 

 

 

 

 

 

باز هم من...

 

سلام

بودم ولی در واقع نبودم...همیشه سر میزدم به همه ولی خب...چراغ خاموش!

مدرسه ها شروع شده...فکر کنم یه بیست روزی میشه...نمیدونستید؟؟؟ واقعا؟؟

همون روزای تکراری... با هیجان خیلی خیلی کمتر... اینقدر خسته کننده و نا امید کننده که ته دلم خالی میشه... یعنی واقعا این چیزیه که محکوم شدیم بهش؟؟؟

این هم یه روز تکراری من:

اون روز خواب موندم... بله...خواب موندم...با وجود ترفند های ابتکاریم برای بیدار شدن در صبح روز بازم فایده نداشت... روی سرامیک خوابیدم و دو تا ساعت گذاشتم...ولی قرص های سرماخوردگی کار خودشون رو کرده بودن...نمیتونستم تکون بخورم...

زود لباسام رو پوشیدم... داشتم چکشون می کردم ببینم مرتب هستن یا نه...متوجه شدم دیشب که داشتم لباسام رو اتو می کردم یادم رفته یه لنگ شلوارم رو خط اتو بندازم و البته وقتی هم نبود که درستش کنم!! توی حیاط مدرسه راه میرفتم و هی دقت می کردم ببینم کسی متوجه این نکته میشه که دیدم بچه ها دارن بهم میخندن...مقنعه م وارو بود... از اون بدتر اینکه یکی از معلم های مرد هم همون موقع داشت رد میشد...خنده ش گرفت وقتی دید منو...

بعد هم رفتم  از مدیر بپرسم معلم حساب میاد یا نه ،که دیدم داره با مسئول گزینه دو که اومده بود مدرسه حرف میزنه...رفتم کنارشون ایستادم و منتظر بودم که حرفاشون تموم بشه که یهو نماینده ی گزینه دو چشماش گرد شد...گفت عجب شباهتی داری به خواهرت!!! من هم جا خوردم...آخه اصلا شباهتی به خواهرم ندارم... داشت خواهرم رو توصیف می کرد و از ویژگی هاش میگفت که متوجه شدم خودم رو با خودم اشتباه گرفته!! چون قبلا توی موسسه ش چند ترم خونده بودم وقتی بعد از چهارسال منو دید فکر کرد که خواهرم رو دیده!! عجب...

اون روز برای اولین بار طی این دو سالی که با معلم هندسه داشتیم تمرین هام رو ننوشته بودم...آخه خواب مونده بودم... و کاملا اتفاقی بود... معلم هم برای اولین بار توی این دو سال به محض ورود گفت دفترها رو میز! می خوام تمرین ها رو ببینم...هر کی ننوشته بره دفتر مدیر... آخر سر فکر کنم حدودا ۴ نفر فقط نشسته بودن... من هم پیشنهاد دادم مدیر بیاد اینجا نه ما بریم اونجا چون با صرفه تره...خلاصه کلی چرت و پرت گفتم که معلم خنده ش گرفت و کلا بیخیال ما شد و با کلی تهدید از خیر ما گذشت... کلا معلم های آقا زود فاز عوض می کنن!!!  

برای تولد یاسین یه تلسکوپ خریدیم... پدرم در اومد تا وصلش کردم براش... آخر سر هم دو تا عدسی اضافه آوردم!!! راهنماش خیلی ناقص بود...ولی خب...آخرش درست از آب دراومد... اولین بار که داشتیم امتحانش می کردیم وقتی باهاش نگاه کردم داد زدم: یاسین؟ یه آقایی رو میبینم داره روی کوه خامی انگشتش رو میکنه توی دماغش!! (کوه خامی یکی از کوه های مهم زاگرسه و با فاصله زیاد از محل زندگی ماست!!) باورش شد یاسین!! ای خدااااا .

فعلا خداحافظ

 پ .ن: و باز هم قصه ی قدیمی سردردها... اول راه اینجوریه... فقط خدا به داد بقیه ش برسه...

بازم پ.ن: در حال حاضر دوست دارم بزنم یه چیزی رو خرد کنم!!! وایسا دنیا...کوچه ی بعدی پیاده میشم!!! ولم کنید دیگه...میخوام پیاده بشم!! اه !! بابا غلط کردم...پیاده نمیشم...بند کیفم رو پاره کردید...نو بود!   دوست دارم یکی رو بزنم!

پ .ن: عصر یه فیلمی دیدم که یه خون آشام عاشق یه دختره شده بود... نمیدونستم خون آشام ها شبیه مانکن های سوسول انگلیسی هستن!! به یاد اون زمانی که خون آشام ها هم ابهتی داشتن! میبینید؟؟؟ زمونه خون آشام ها رو هم مسخره ی خودش کرده!! آخرش نفهمیدم دختره برای اینکه با پسره زندگی کنه حاضر شد بمیره و خون آشام بشه یا نه... آخه آخر فیلمه خراب بود!!

 

+ ترنمي از باران در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 18:56  توسط miss zorro  | 


سلام

سرما خوردیم اساسی!! و البته چون دکتر زورو (یعنی خودم وقتی مریض میشم!!) زود دست به کار نشدم و برای خودم دارو تجویز نکردم قضیه بیخ پیدا کرد... خیلی وقت بود اینجوری سرما نخورده بودم... از سر بدبختی جرئت سرفه کردن رو هم نداشتم...چون بعد از هر سرفه مامان تهدیدم میکرد که ببرم بیمارستان...و چون اصولا زورو میونه ای با آمپول و اینجور چیزا نداره عمرا زیر بار نرفتم!! از طرفی حسابی حال دکتر بیست واحدی (خواهرم و به عبارتی کرگدن!) رو گرفتم... میکشوندمش توی اتاق و میگفتم برام دستمال بیار... یا قرص هام رو بده...یا آب بیار... از طرفی مامان پیله کرده بود که نباید روزه بگیرم و درست نیست... ولی به هر حال همین یه ماه رو داریم... برام حرمت داره... صدام هم به زور درمیومد...

عصر همون روز قرار شد یه سر بریم پیش مامان بزرگم...تا روستا یه ساعتی راه بود و من حدودا دو سال بود که نرفته بودم...(از کج شانسی بود نه بی معرفتی!!)

نمی دونید چه لذتی داشت شنیدن صدای اذان بدون بلندگو... توی حیاطی که پر درخت بود و خوردن باد به صورت...خیلی حال و هوای خوبی داشت...خیلی وقت بود آسمون رو ندیده بودم...ستاره ها و ماه... عالی بود...

ولی قسمت جالب ماجرا مامان بزرگم بود... از طرفی داداش کوچیکم یاسین به دلیل بچه بودن و خواهر بزرگم به دلیل تازه دانشجو بودن (اون هم دانشجوی رشته ی چندش آور پزشکی که نمی دونم چرا اینقدر هواخواه داره!!) خیلی مورد توجه بودن و همه تحویلشون میگرفتن...این وسط من گناه داشتم حسابی... مامان بزرگ هم هی مرتب قربون بلای قدو بالای یاسین و فاطمه میرفت و وقتی از دستش در میرفت یه قربون بلا هم نثار من میکرد... و البته من به جمع یادآوری کردم که فنر مامان بزرگ در رفته و اگه کنترلش نکنن فعلنا دست بردار نیست...

نکته ی دیگه این بود که کلی فاطمه و یاسین رو بوس کرد و وقتی فهمید سرما خوردم شونه ی من رو بوسید و یه متری من نشست و دستمال گرفت روی بینی و دهنش!!! به طرز فجیهی جونش رو دوست داره... من هم تهدیدش می کردم که الان بوسش می کنم و میرفتم طرفش که واکنشش دیدنی بود! وقتی هم نماز می خوندم هی دورم میگشت قربون بلا میرفت و شونه م رو میبوسید...واقعا نمی دونم چی خوندم از بس سعی کردم خنده م رو کنترل کنم!

داشتم میگفتم که من این وسط گناه داشتم حسابی و همه به اون دو تا توجه می کردن و البته تیکه های نیش دار همیشگی بین من و بابا رد و بدل میشد و تماشاچی های خاص خودش رو داشت... متاسفانه اواسط حضورمون افقی شدم...یعنی واقعا نمیتونستم بلند بشم از شدت بدن درد...دکتر بیست واحدی هم مرتب علایم رو میپرسید که یه وقت آنفلانزا نوع A نگرفته باشم...

اون روز هم تموم شد...

پ.ن : همین الان یه صلوات بفرستید و برام دعای عاقبت به خیری بکنید... عاقبت به خیر نه... دعا کنید همیشه به خیر باشم! دعا کنید به هر حال... گردنتونه...گردنتون بشکنه اگه دعا نکنید...!

بازم پ.ن: از فردا درس خوندن جدی شروع میشه...البته ما همچنان خط شکن اینترنت میباشیم...هستیم خدمتتون!



+ ترنمي از باران در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 23:52  توسط miss zorro  | 

 

سلام

اگه مي خوايد بهترين احترام ها نصيبتون بشه...اگه مي خوايد همه براتون خم و راست بشن...اگه مي خوايد خوش چهره ترين آدم به نظر بيايد(حتي اگه نباشيد)... اگه مي خوايد آدم هاي ديگه رو به زانو در بياريد...اگه مي خوايد كاري كنيد كه بقيه عجيب ترين كارهايي كه شما مي خوايد رو انجام بدن... اگه مي خوايد منطق و عقل و احساس ديگران رو در دست داشته باشيد من يه چيزي رو پيشنهاد مي كنم...

اين چيز اينقدر دم دسته و شما ازش استفاده مي كنيد و باهاش زندگي و مي كنيد و حتي باهاش زندگي ميبخشيد(كه البته همه چيز دست خداست) كه اگه بگم انكارش مي كنيد...اولش انكار مي كنيد ولي بعد از كمي فكر امكان نداره نظري مخالف نظر من داشته باشيد...اون شي بصورت فلزي و كاغذي يافت ميشه... گاهي از جنس طلا هم هست...ميگن باهاش ميشه خوشبختي رو تضمين كرد...

مي دونيد اون چيه؟؟ معلومه! پوله!!

پول پدره و پسرش هم قدرته!

صحنه ي اول:

حياط آموزشگاه...ميس زورو مثل هميشه توي عالم هپروته و داره وارد سالن ميشه كه يكي ميپرسه: تو كه دختر مستخدمي چرا اينقدر كفش عوض مي كني!! يا چرا عينكت ماركداره؟با اون لحن مسخره ش يه پوزخند هم نثار ميس زورو مي كنه... درسته ميس زورو دختر مستخدم نيست و اون دختر اشتباهش گرفته با يكي ديگه...ولي ميس زورو كوچكترين سعي نمي كنه كه بهش بفهمونه دختر مستخدم نيست... مرتب ذهنش درگير اينه كه دختر مستخدم بودن مگه جرمه؟؟؟ ميس زورو خوب مي دونه كه نوني كه دختر يه مستخدم مي خوره خيلي پاك تر از همه ي ماهاست!!

صحنه ي دوم:

همون دختر مزخرف...ولي حالا يه لبخند مليح رو جايگزين اون لحن تحقير آميزش مي كنه: ببخشيد من نشناختمت!! مي دونستي ما فاميل هستيم؟ راستي...حيف كه رشته هامون با هم فرق مي كنه و توي يه كلاس نيستيم... راستي...به مامانت سلام برسون...بازم معذرت مي خوام كه نشناختمت و اين توهين رو بهت كردم!! باور كن سعي مي كنم جبران كنم...

اول اينكه ميس زورو مشغول تحليل اين ميشه كه آيا دختر عموي پسرخاله ي شوهر عمه ي همسايه ي ميس زورو ميشه فاميلش؟ و يا اينكه دختر مستخدم بودن يه نوع توهين محسوب ميشه؟

صحنه ي سوم:

دختره هنوز آويزون ميس زورو ميباشد و نيش هاي ميس زورو هم باعث نميشود شرش را كم كند!

همين موقع دختر متوهم و خل و چل يكي ديگه كارخونه دارهاي مطرح وارد ميشه و دختره دست از سر نيمه كچل ميس زورو بر ميداره و ميچسبه به اون!!

 

چقدر آدم ها بدبختن نه؟؟؟ كافيه يه حروم خور تمام عيار باشي...اون وقته كه دنيا بهت احترام ميذاره...در صورتي كه خوب مي دونن پول هات رو از كجا آوردي... ولي به دست هاي پينه بستت كه حاصل كار و زحمت زياده پوزخند مي زنن!!  يه تيكه ي آهني به اسم ماشين مي تونه وادارشون كنه باور كنن يه چيزي بيشتر ازشون داري...

اشرف مخلوقات؟ چه بلايي سرت اومده؟

نمي تونم باور كنم....ولي همين پوله كه الان مسائل غير قابل باوري رو بوجود آورده...مسائلي كه گاهي برام سخته تحليلشون كنم...مسائلي كه گاهي اشتباه پيش بينيشون مي كنم... آخه من هنوز قدرت پول رو نشناختم... هنوز تشنه ي پول و بچه ش(قدرت) نشدم... هنوز با ديدن يه ماشين مدل بالا چشمام برق نميزنه... هنوز بهترين تفريحم تحقير دختراييه كه افتخار مي كنن آبنباتشون هم ماركداره!! ولي خب... واقعا چي شده كه پول شده ارزش براي همه ما؟؟؟

چرا آرمان هاي ما كاغذي شده؟

پ.ن: نمي دونم روش جديد اعتراضات به نتايج انتخابات رو شنيدين يا نه!! روش جديد اينه كه ساعت ده شب كه اوج مصرف برقه تمام وسايل برقي رو روشن كنيد!!!

وقتي اينو شنيدم همون يه ذره اميدي كه به اين جماعت داشتم فوت شد رفت هوا!! آخه آدم حسابيا...كسي نيست به شما بگه... اگه شما با دولت و حكومت مشكل داريد چرا مردم بدبختي كه توي اين هواي گرم از برق محروم ميشن بايد جورتون رو بكشن!!!

واقعا درصد فهم و دركشون و ديدشون نسبت به كشورشون معلوم شد!

 

 

 

+ ترنمي از باران در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 0:47  توسط miss zorro  | 

 

سلام

شیرین عبادی...این اسم رو زیاد شنیدین...و معمولا اولین چیزی که بعد از شنیدن این اسم به ذهنتون میاد جایزه نوبله و البته حرکات به اصطلاح فمینیستی و انسان دوستانه!

سابقه ی خانم عبادی رو یکی یکی بررسی می کنم: ۱)یه بهایی دو آتیشه...دخترش هم بهاییه...همینطور خیلی از اطرافیانش... از بهاییت می گم...فکر نمی کنم واقعا لازم باشه خیلی چیزا رو در مورد این گروه از آدم ها وصف کنم...بهائیت...روشی که کوچکترین ارزشهای انسانی رو زیر پا میذاره... ببینید...وقتی دو تا حیوون تبدیل به یه زوج می شن به هم پایبند میمونن... ولی باید بگم امروز انسان هایی با عنوان بهایی هستن که حتی این مسائل رو هم رعایت نمی کنن...یعنی روابط بی بند و بار و علنی...خیلی چیزای دیگه هم هستن که من واقعا خجالت می کشم عنوانشون کنم...کافیه انسانی ترین چیزها رو توی ذهنتون عنوان کنید و درست عکسش رو در نظر بگرید...این میشه افکار بهایی! واقعا خیلی وحشتناک تر از این حرفاست...بروشور هاشون رو خوندم... بعضی از اون ها به زبان لاتین هستن...که اونها با چاپ کردن بروشور ها با زبان لاتین و فونت های خاص که معمولا انجیل رو به اون صورت مینویسن سعی می کنن برای وجود نامشروعشون چهره ی شرعی درست کنن. در مورد بهایی ها باید یه پست جدا بنویسم...

۲)طرفدار حقوق بشر... یکی به من بگه حقوق بشر چیه واقعا؟؟ اینه که روابط بی بند و بار جنسی بدون هیچ تعارفی انجام بشه؟؟؟؟؟ اینکه همجنس بازا راحت ول بگردن و قانونی ازدواج کنن؟؟(البته ببخشید اسم مقدس ازدواج رو بعد از این اسم کثیف آوردم)... آدم ها از اینی که هستن هم تنها تر بشن...کی می خواد جواب بی تعلقی های حاصل این روابط رو بده؟؟ کی می خواد آرامش روانی رو برگردونه به این جوامع؟؟؟ خانم عبادی چرا کورن و نمیبینن این همه زن و بچه از گرسنگی دارن توی آفریقا جون میدن...چرا نمی بینه توی عراق و افغانستان و فلسطین و جدیدا پاکستان آدم ها دارن زیر چکمه ی قدرت های لعنتی له می شن؟؟ چرا حتی یه بیانیه ی خشک و خالی نداده؟؟؟ اینا انسان نیستن؟؟؟؟ فقط اون هم جنس باز ها و بهایی های کثیف آدمن؟؟؟

۳) لازم نیست در مورد روابط شدیدا دوستانه با کشورهایی مثل آمریکا و انگلیس و رژیمی مثل اسرائیل و ... حرف زد...لازم نیست در مورد توهین های مستقیم و خدشه دار کردن چهره ی ایران حرف بزنیم...به هر حال اون وظیفه ش همینه...باید هم همین کار رو بکنه....به همین خاطر اینکه این کارا رو بکنه نوبل گرفته و این قدر شخصیت برجسته ای شده!!!!

حالا می خوام با این توصیف ها علت دعوت شدنش توسط دکتر(؟) زهرا رهنورد به دانشگاه الزهرا رو بگم...می تونه ۳ علت داشته باشه...(لازمه که بگم همین ماه پیش هم رهنورد دوباره تکرار کرد که عبادی موجب عزت ایرانه...حالا این عزت دقیقا چی تعریف میشه!!! خدا میدونه!)

بررسی احتمالات

الف)خانم رهنورد کلا دسترسی به اینترنت و رسانه ها رو نداشتن و اصلا نمی دونستن خانم عبادی به چه دلیل نوبل گرفته و حتی یکی از سخنرانی هاشون رو ندیده...همینطور مراسم گرفتن نوبل توسط عبادی رو ندیده!

ب)خانم رهنورد کاملا از این موضوع خبر داشتن ولی برای جلب رای و گرفتن مشروعیت از بعضی ها این حرفا رو میزدن

پ)خانم رهنورد کاملا از این موضوع خبر داشتن و عقایدشون با عبادی همسو بوده...تکرار می کنم...کل عقایدش با این خانم همسو بوده و به همین دلیل خانم عبادی سعی می کنه پای این خانم رو داخل کشور باز کنه...

گزینه ی الف) تقریبا از محالاته...چون یه بچه ی بیسواد هم از تمام افکار عبادی خبر داره... کسی که اینقدر ادعای دکتریش می شه و شوهرش هم معتقده بهترین زن پژوهش گر ایرانیه!!! یه رئیس دانشگاه و یه پژوهش گر باید خیلی از این حرفا بیشتر بدونه...

گزینه ی ب) این که دیگه عذر بدتر از گناهه...آدم از آدمی با این عقاید استفاده کنه فقط برای رای بیشتر؟؟؟؟؟ یه نوع خیانته!

گزینه ی پ)معقولترین گزینه به ذهن می رسه. واقعا ناراحت کننده  و سخته برای آدم که حتی فکرش رو بکنه که یه ایرانی همچین کاری رو کنه...یعنی پای آمریکا رو به ایران باز کنه!!! و همچین خیانتی به کشورش بکنه و یه آدم با این وضعیت رو باعث عزت ایران بدونه.... 

این هم یه نوع خیانته...نه؟؟؟

سوابق عبادی رو یه بار دیگه بخونید  و احتمالات رو مرور کنید... یه چیزای مبهمی روشن نمیشه؟؟؟ یه چیزای جدیدی  رو متوجه نمیشید؟؟!!!

پ.ن : به خاطر بدقولی یه عذرخواهی به آقای هاشمی نژاد بدهکارم! ولی چه کنم!

این لینک رو هم ببینید! دکتر(؟؟؟) شجریان؟؟؟؟؟؟؟!!!

دکتر(؟؟؟) رهنوردخانم عبادی در حال فکر کردن به گند بعدی که می خواهد به بار بیاورد!!!

 

 پ.ن: سازمان های حقوق بشر جواب بدن!!! یه زن مرده...اون هم یه زن باردار...واکنش شما چیه؟؟؟؟ مثل همیشه هیچی... فقط کافیه به یه همنجس باز کثیف بگن بالای چشت ابروئه!!! اون وقت می خواید دنیا رو زیر و رو کنید...حالا یه زن بیگناه که منتظر به دنیا اومدن بچه ش بوده با چاقو کشته شده!!!

از این به بعد اسم سازمان حقوق بشر به سازمان اسکل های بیکار تغییر نام پیدا می کنه...و  البته از این به بعد هر کس اسم سازمان حقوق بشر رو توی این وبلاگ آورد من رسما به اسم جدیدش تغییرش میدم!

 

+ ترنمي از باران در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 15:54  توسط miss zorro  | 

 

اینجانب ، میس زورو با توجه به رسیدن ایام پوست اندازی وبلاگی تصمیم گرفته ام که از این حالت خمودی(؟) به کل بیرون آمده و یه شروع تازه را آغاز نمایم!!!!

معمولا این پوست اندازی ها همراه با طراحی قالب جدید وبلاگ میباشد که اینجانب چون کلا همیشه طرح های جدیدی در مخ دارم تصمیم گرفتم که کلا قالب جدید طراحی نکنم! البته این مسئله ارتباط تابعی دارد با مسئله ی تنبلی و کمبود وقت! (مثلا همین الان کلاس حسابانم تموم شد که توسط معلم هندسه ی قدیم و معلم حسابان و جبر و هندسه ی جدید ارائه میشد و کلا سعی داشت با جملات مثل میفهمی چی می گم؟؟؟ یا اصلا متوجه میشی؟؟!!! اعصاب مرا به هم بریزد...ولی زهی خیال باطل...میس زورو همچنان با نیش باز درس گوش میداد و اصلا هم به او حمله نکرد و چهره ی مودب!!! خود را حفظ نمود!)

می خواستم نحوه ی شکل گیری میس زورو را بیان نمایم که متوجه شدم که زیادی خاله زنکی می شود!

به همین دلیل به همین اکتفا می کنم که بگویم...

از این به بعد رسما با هیچ احدی تعارف ندارم و هر چی دلم خواست رو می نویسم!

 

+ ترنمي از باران در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 11:14  توسط miss zorro 

 

 

 

 

 

 

تقلب؟!

سلام این لینک رو ببینید!

 http://yahsan.blogfa.com/post-143.aspx

جالبه!

 این رو هم ببینید!

 

 http://kashanhami.blogfa.com/post-654.aspx

 

 

+ ترنمي از باران در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 0:15  توسط miss zorro 

 

 

 

 

 

 

 

اون روز رو عادی شروع کردم...کل شب فقط دو ساعت خوابیده بودم...روز قبلش هم زیاد نخوابیده بودم و حجم کارایی که انجام داده بودم زیاد بود... دلیل شب بیداری من هم این بود که مامان تازه شب یادش اومده بود که من باید برنامه ی سمینار فرداش رو آماده کنم... کلی با اسلایدها ور رفتم...برای تنوع دادن به برنامه عکس سیو کردم از اینترنت و سعی کردم جمله های آرامش بخش به کار ببرم... قبل از اتمام کارم شارژ لپ تاب تموم شد و دریغ از شارژ...خلاصه با کلی اعصاب خردی کارم رو تموم کردم...توی سالن هم کلی بدبختی داشتم با سیستم صوتی سالن...خلاصه با قیافه ی درهم گوشه ی سن نشسته بودم و سعی می کردم که اصلا توی چشم نباشم که البته بی فایده بود... مامان هم هی میومد بالای سرم می گفت نمیشه رنگی تر باشه... و هر قسمت یه رنگ باشه؟ من هم هی براش توضیح می دادم اگه پیش زمینه دریا باشه آرامش بخشه و به دلیل وسعت صفحه ی نمایش اگه هر نمایش رنگ خاصی داشته باشه نظم ذهنی خواننده به هم میریزه... و می گفتم که سادگی بهتره که مامان هم طبق معمول حرف خودش رو می زد و من هم اصلا زیر بار نمیرفتم که یکی از مسئول های سالن پادرمیونی کرد و کار همونطوری که خواستم پیش رفت... همونطور منگ و خسته پشت میز نشسته بودم و چون ۱۰ ساعت بود چیزی نخورده بودم داشتم ضعف می کردم و زل زده بودم به چهره ی سخنران ها... فرماندار و بقیه ی مسئول ها...همون حرفای تکراری که اینقدر تکرار شده بودن که داشت واقعا برام بی معنی می شد...خیلی چیزا واقعا معنی خودشون رو برام از دست داده بودن...

همون موقع بود که اعلام کردن آخر مراسم از مادرهایی که دو تا از بچه هاشون شهید شده بود می خوان تقدیر کنن...من هم بی تفاوت تر از همیشه داشتم نگاه می کردم که یکیشون توجهم رو جلب کرد...کفش پاره و لباس های کهنه ولی تمیزش توجه م رو جلب کرد... کمرش حسابی خم بود زیر بار درد از دست دادن دو تا از بچه های جوونش...با کمک بقیه اومد بالای سن...و گفت من نیازی به تقدیر ندارم...بچه هام رو دادم...اگه لازم باشه جون خودم رو هم می دم...این حرفا رو از ته دلش می زد... برای یه لحظه متوجه شدم تمام صورتم خیس شده... با توجه به اینکه در جایگاه بدی بودم سریع خودم رو جمع جور کردم...ولی دلم بدجوری شکست...از خودم بدمم اومد...

حالا یه عده باید به این بچه های این خانوم و امثالش بگن استخون پاره!! یا بگن جنگ خیلی وقته که تموم شده و چرا هی در موردش حرف می زنن...

باید بگم جنگ تموم شده...ولی تن خیلی ها هنوز از زخم های جنگ می سوزه...خیلی ها...

و دوباره باید بپرسم...چرا ما باید به خودمون اجازه بدیم اونهایی که به محض شروع جنگ فراری شدن و یا حاضر نشدن به خاطر جون پرستیشون کاری بکنن حالا برگردن و بگن جنگ تموم شده و اینا یه مشت استخون پاره هستن؟؟؟ و یه قضیه مثل ۱۸ تیر رو درست کنن؟؟؟

ببخشید اینقدر خشک نوشتم...دلم بدجوری گرفته...

 

+ ترنمي از باران در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 18:28  توسط miss zorro  | 

 

 

 

 

 

 

 

سلااااااااااااااام!!

دوباره امتحانات!!! فکر کنم کاملا از قیافم(!) معلوم باشه که امتحان هندسه داشتم نه؟؟ از دیروز صبح تا حالا نخوابیدم و یه ریز خوندم!!! و البته الان هم قصد خوابیدم ندارم!! خدا رو شکر تا حالا هر سه امتحانم رو نمره ی کامل گرفتم ..گرچه الان حس می کنم واقعا توی این دنیا سیر نمی کنم!!

هفته ی پیش یه هفته ی کاملا عادی بود... طبق معمول ۲ بار از پله ها پرت شدم پایین و پای چپم رسما چلاق شد!!! به طوریکه نمی تونم بدوم!!     البته پای راستم هم که هفته ی پیش و هفته های پیش داغون شد!!   مامان بشدت سعی در اصلاح راه رفتم داره!! ولی خب!! چی کار کنم!! توی طول روز تنها استراحتم بحث در مورد مسافرتون بود! قرار شد بریم کیش...من و دخترخاله م و دوستم...البته طبق معمول از سر لجبازی گفتم من بمیرم هم نمیرم و کلی داد و بیداد کردم!!! درست پنج دقیقه ی بعد داشتم فکر می کردم کدوم کیفم رو ببرم مسافرت!! ای بابا!!

دیشب حدود ساعت ۱۱ بود و من به زور نصف درسم رو خونده بودم... شاید به دلیل اینکه قسمت اول رو با حساسیت بالایی خونده بودم!!! به هر حال حدود ساعت ۱ متوجه شدم که بعضی از دوستام هم به این درد دچار شدن... و البته همه با اس ام اس به هم دلگرمی می دادیم...گرچه من زیاد نگران نبودم!! بدتر از این رو هم کشیده بودم!! به هر حال!! حدود ساعت ۲ بود و من به شدت داشتم مسئله حل می کردم که یهو این فکر بصورت جدی به ذهنم خطور کرد!! چی می شد اگه می تونستم برم توی خواب معلمم و شکنجه ش بدم؟؟ باحال می شد...نه؟؟  جدی جدی داشتم بهش فکر می کردم!! البته با بقیه ی دوستام هم درمیونش گذاشتم که با استقبال جمعی رو به رو شد!! خیلی لذت بخشه که انگشتم رو فرو کنم توی چشمش!! حدود ساعت ۳ هم برق رفت...من هم با کلی سلام و صلوات از پله ها رفتم پایین و با بدبختی لامپ شارژی رو پیدا کردم...اومدم بالا تا روشنش کردم برق اومد...بعد خاموشش کردم...دوباره برق رفت!!!

اینو گفتم که بگم نذارید بچه هاتون نصف شب ها بیدار بمونن...خیلی خطرناک می شن!! به هر حال امروز صبح زود هم سرحال تر از همیشه رفتم مدرسه و امتحان دادم و برگشتم!!

پ.ن: قهرمانی بارسلونا رو توی جام حذفی شدیدا تبریک می گم!!!

اول اون رئال بعد هم چلسی حالا هم جام حذفی و بزودی جام لالیگا!! هووووورراااا

الان که پست رو خوندم حس کردم یه دختره ی لوس و ننر و پروو و از خود راضی نوشته ش!! اوا خاک به سرم!! فکر کنم بهتر باشه برم بخوابم!!

 

 این مدت اینجا چیزی ننوشتم و بیشتر نظراتم رو توی وبلاگ جنبه داشته باشیم گذاشتم که می تونید دیدگاه های سیاسی من رو در بخش نظرات پست های مختلف ببینید!

 

+ ترنمي از باران در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 9:34  توسط miss zorro  |